اين چه درد است و چه صبر است و قرار
اين چنين ديوانه باشد بي قرار
اين چه سخت است و چه سهل است اختيار
اين چنين بازنده باد بي اختيار
اين چه درس است و سواد است بي عمل
اين چنين افسانه باشد در ملل
اين كجا افسار و ما و آن كجا
اين چنين بيگانه باشد با خدا
اين چه افسوس است و هيهات و عجب
اين چنين در دام مي افتد ركب
اين چه شور است و چه وصل است در خفا
اين چنين تا كي كني با خود جفا !!!!
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم مهر 1390ساعت 9:3  توسط تارتنك
|
سكوتت گوشم را كر مي كند .... با من حرف بزن !
اين ششمين نامه ي بدون نشاني بود ... براي چندمين بار در ذهنش افراد دور و برش را مرور كرد ... كار هيچكدام نمي توانست باشد ....
حس كنجكاوي اش باعث شد باز هم صبر كند !!!
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت 8:2  توسط تارتنك
|
بعضي حال ها را نمي شود توضيح داد ...مثل تيشه اي كه به ريشه ات مي خورد و درد آن تا مغز استخوانت مي رود اما نمي تواني دم بر آري ... چراكه يا كسي صدايت را نمي شنود و يا فريادت براي كسي مفهومي ندارد ... از آن حال هاست حال اين روزهاي من ... زندگي كردن در جايي كه تنها و تنها يك پيشينه تاريخي به ظاهر ارزشمند دارد كه مربوط به سالهاي خيلي دور است و تفاخر به اين داشتم داشتم ها !!!! براي نسل هاي بعدي هيچ چيزي به جا نمانده است و كم كم اين پيشينه تبديل به خاطره اي دوردست مي شود و نسل هاي بعد از ما چيزي از آن نمي شنود و تا چشم باز كنند مي بينند در بين يك مشت آدم .... دارند زندگي مي كنند ( جاي اين سه نقطه همه چيز مي توان گذاشت ) ... راحت حرف مي زنم چون من هم در اين سلاخي فرهنگي دخيل هستم ....
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 8:11  توسط تارتنك
|
نه از رومم نه از بلخم همان ديوانه تلخم
همان لولي وش غمگين همان دلداده مسكين
همان ديوانه كويت همان دلبسته مويت
هماني كز تواست غافل هماني كه مانده است در گل
من آن شيواي شيرينم كه خاموشي نمي گيرم ...
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت 9:14  توسط تارتنك
|
عشق صدا مي كند هر روز و شب، بر سر هر كوي و برزن ... در تك تك لحظات ... در صداي گنجشكان ... در چهچهه بلبلان ... در صداي جغد كوري كه مي خواند ... عشق فرياد مي زند در سبزي سبزه زار ... در سرخي شفق ... در استواري كوه ها ...
چگونه نمي يابي آن را؟
عشق درتك تك سلول هايت است كه يكديگر را تنگ در آغوش كشيده اند و به راستي چه چيز جز عشق آن ها را از هم فرو نمي پاشد ؟
عشق در هوا جاري است ... قدري نفس بكش
باد مي شوم و صورتت را مي نوازم ... موسيقي مي شوم و گوشت را مي نوازم ... زلال آبي مي شوم در چشمان كودكي كه خيره است به تو ... خون مي شوم و در رگ هايت به حركت در مي آيم تنها و تنها اگر بخواني ام ... اشك مي شوم اگر جفا كني از چشمت سرازير مي شوم و به پوستت مي روم ... مي روم تا شايد باز دوباره بشناسي ام ...
رهايت نمي كنم حتي اگر رهايم كني ... عشقي مي شوم چنان بزرگ كه بي نيازت كند از هر تعلقي
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390ساعت 8:50  توسط تارتنك
|